تبلیغات
کافه جلسا - قسمت ششم عشق من
قسمت ششم عشق من
سلام خوبین خوشین چه خبرا دیگه مدارس اهم اهم بیشتر بچه ها هم دیگه نمیان بله میدونم خوب پس انتظار ندارم برام کلی نظر بزارین همین که بخونید خوبه چون برای مدرسه کار دارین و نیستین خوب اینم قسمت ششم امیدوارم لذت ببرید سال بعد با داستانم میام هرچقدر فصل تونستم ادامش میدم و طولانیش میکنم اسمشو نمیگم چون میدونم خیلی ها هستن اسم داستانمو برمیدارن البته شما نه بعضی ها که با من دشمنن خوب زیادی حرف زدم برین ادامه مطلب.... شب بود قرار شد بچه ها برن رستوران رفتن بیرون دانشگاه رفتن توی رستوران مریدا:عجب!پس بازم رستوران.
جک:بده؟؟!
مریدا:نه!
جک:از خداتم باشه تازه
مریدا:جک!
جک:مثلا میخوای چیکارکنی قیافتو اونطوری کردی؟؟
مریدا:میرم الان میام
السا:کجا مری؟؟!
مریدا:میخوام برم تیروکمانمو بیارم اینو لتوپار کنم!
السا:بیخی بابا بیاین بریم
جک:اول خانومابفرمایید
الساراپنزل اناومریدارفتن داخل و پشت سرشون پسرا اومدن.
همه بچه ها غذا سفارش دادن که یوجین گفت:ام...بچه ها من میخوام یه چیزی بگم میشه؟؟!
بچه:بگو!
که یوجین زانو زد روی زمین و رو به راپنزل گفت:بامن ازدواج میکنی راپنزل؟؟!
راپنزل:اخه یوجین
دخترا:بگودیگه!
راپنزل:بله!
جک:خوب بسه دیگه پرو نشو یوجین توهم کارایی کردیا!
یوجین:میدونم داداش ولی حالا که عوض شدم توهم ببخش منو!
راپنزل:السامنم ازت معذرت میخوام چون یکم اولا....
السا:گذشته گذشتس عزیزم امروزو باش.
راپنزل:خوب غذاهارو اوردن شروع کنیم دیگه!
همه شروع کردن به غذا خوردن.
اون شب به همه خیلی خوش گذشت همه دیگه داشتن میرفتن دانشگاه وقتی رسیدن به دانشگاه رفتن تو السا رفت توی کتاب خونه و جک دنبالش رفت.
جک:السا چرا میخوای بری کتابخونه؟؟!
السا:میخوام یه چیزی رو بردارم توبرو من میام
جک:ولی....
السا:برودیگه الان میام خدافظ!
جک:خیلی خوب زودبیا خدافظ
السا رفت توی کتاب خونه.
فردا شد بچه ها اومدن توی کلاسای خودشون وقت کلاس موسیقی شد (امتحان داشتن)
استاد اومد تووگفت:خوب بچه ها امروز امتحان داریم امتحان موسیقی خوب اقای فراست مهمونی خوشگذشت؟؟!
جک:اره خیلی جاتون خالی خیلی خوردیم ترکوندیم
بچه ها خندیدن.
استاد:خیلی خوب اول از میز اول شروع میکنیم شماره یک بیا
السا بود السا رفت جلو شروع کرد به نخواختن موسیقی
چون توی امتحان پیانو شرکت کرده بود پیانو زد.
جک:شماره 2 کیه کیریس؟؟!
کیریس:تو
جک:عجب!
استاد:شماره2بیاد!
جک رفت نشست روی صندلی تا پیانو بزنه!
جک:خدا خودت کمک کن
استاد:اقای فراست!
جک:باشه بابا چرا عصبانی میشی!
وچشماشو بست و با همون نیشخند شروع کرد به نواختن.
السا:وای
دخترا:وای
السا:کوفت
دخترا:السا چقدر شانس داره ها!
استاد:اقای فراست عالی بود.بفرمایید نفربعدی
ولی جک انقدرتوی حسه خودش بود که متوجه نشد استاد حرف زد.
استاد:اقای فراست....فراست....جک!....اقای جک فراست!
جک چشماشو باز کرد و گفت:بله؟؟!
بچه ها خندیدن.
استاد:بفرمایید نفربعدی!
جک:اوا راس میگید یادم نبود.
جک رفت نشست سرجاش.
السا:جک بلدبودیا!
جک:داشتم به ازدواجمون فکرمیکردم.باورت نمیشه وقتی دستای همو بگیریم بعد بریم توی ماشین بشینیم بعدبا خیال راحتی بریم خونمون بعد بچه دار میشیم خوشحالی خیلی منتظراون لحظه هستم.
السا:
کلاس تموم شد السا دوباره رفت توی کتابخونه.....
ادامه دارد....
میدونم خیلی کم نوشتم ولی ببخشید کتابم عشق یخی مونده داستان جدیدم مونده خیلی کاردارم پس لطفا درکم کنیدوازدستم ناراحت نشید عصرتون خوش
بابای تافردا

[ جمعه 19 شهریور 1395 ] [ 02:34 ب.ظ ] [ الهه ] [ نظرات جلسایی ها () ]
آخرین مطالب