تبلیغات
کافه جلسا - قسمت اخر عشق من
قسمت اخر عشق من
جک:خوب دیگه راحت شدیم!
من:برای چی؟؟!
جک:هیچی!
من:افرین اگه حرف میزدی داستانو عوض میکردما!
جک:اقا خیالتون تخت داره شصت تا داستان مینویسه سال بعدهم نمیاد!
من:بله متاسفانه ولی ازکجا معلوم بیام!؟؟
جک:میای؟؟!
من:بله اگه وقت کنم میام اگه نه عشق یخی رو تو وب خودم مینویسم 3یا4 فصله!
جک:خوب عشق یخی داستانش چیه باز من نقشه قهرمانو دارم؟؟!
من:تویه داستان بگو که توش قهرمان بوده باشی!
جک:ظهورنگهبانان!
من:
جک:اقا بیخی برو داستانو بنویس!
من:برین ادامه مطلب.......
السا اومد توی سالن دست و سوت جیغ مردم بلند شد.انا:وایی!
جک:وای!
یوجین و کیریس و هیکاپ:
السا اومد جلو پیش عاقد و جک
عاقد شروع کرد به گفتن.
یک ربع بعد
عاقد:من این دونفر را زن و شوهر اعلام میکنم
.............
جک:چرا نقطه میزاری؟؟!
من:خودت نمیدونی چیشد؟؟!
جک:میدونم
من:پس همه هم میدونن چیشد من قول داده بودم فقط همون قسمت باشه نه قسمت دیگری!
جک:اهان!
من:بریم سرداستان؟؟!
جک:بریم!
بله همونطور که میدونید شد دست و سوت جیغ مردم هم بلند شد همه خوشحال بودن تا اینکه دوماه و چندروز گذشت.
انا:وایی السا!
السا:چیشده انا؟؟!
انا:ب...بچه!
السا:کیریس!..کیریس؟؟!
کیریس سریع اومد :چیشده؟؟!
السا:انا بچه داره به دنیا میاد!
کیریس:انارو سریع برد توی ماشین السا:کیریس توبرو منو جک و بچه ها هم میایم!
کیریس:خیلی خوب خدافظ!
انا رو سریع برد توی بیمارستان بردنش توی اتاق عمل بعداز چنددقیقه هم بچه ها اومدن.کیریس:وای خدایا بچم چیزیش نشه!
السا:وای کیریس چیزی نمیشه!
دکتر بعداز چنددقیقه طولانی اومد بیرون.
کیریس:چیشد خانوم دکتر؟؟!
دکتر:تبریک بچتون دختره!خیلی ناناز مواظبش باشین!
کیریس:الان میتونم برم تو؟؟!
دکتر:بله بفرمایید!
کیریس و السا و دخترا رفتن تو
جک:اینم به خبر گذشت!
هیکاپ:حالا مال خودت که مونده!
جک:من دوست دارم بچم پسر باشه!
کیریس:انا!
انا:چقدر نازه کیریس نگاش کن!
کیریس:اسمشومیزاریم کیریستانا!
انا:عالیه!
السا اشک تو چشماش جمع شد
انا:عه السا!
السا:انا تبریک میگم خواهرجونم!
وانارو اروم بغل کرد.
...............
 (ادامه داستان)
بچه ها همشون رفتن خونه خودشون صبح شد که گوشی انا زنگ خورد انا:بله...کیه؟؟!
السا:هنوز خوابی دختر!
انا:نه چندساعتی هست بیدارم!
السا:دروغ گفتن بسه پاشو نگاه به ساعت بکن!
انا چشماشو باز کرد.:ها!!اخجون!
خدافظ السا!
السا:خدافظ!
انا رفت پایین صبحانه کوتاه خورد رفت پیش بچش و اروم گفت:کیریستانای من!
صدای گریش دراومد.
انا:هه مامانی اروم اروم وایسا الان لباستو عوض میکنم!
لباسشو عوض کرد رفت شیر خشک درست کرد یه ذره ریخت روی انگشتش که بفهمه داغ یا سرده؟؟انا:خیلی خوب ملایم بیا مامانی خوشگلم!
کیریستانا اروم و با ناز شیرو خورد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توی خونه السا و جک
السا:جک!..جک پاشو دیگه ساعتو نگاه کن!
جک:وای السا حال داریا بزار بخوابم فقط یه ذره!
السا:از ساعت 7صبح هی میگی یه ذره!
السا اومد توی اتاق جک پردرو کشید نور خورشید خوردبه چشمای جک.جک:وای کورشدم!
و پتو رو کشید روی صورتش
السا:جک پاشو اذییت نکن باید بریم دانشگاه!
جک:خیلی خوب لباسام کو؟؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تمام شد.
دیگه ادامه نداره!

خوب همون طور که میدونید من میخوام برم ودیگه واقعا نمیام!
 ولی اینو مطمئن باشین دیگه نمیام چون باید به درسام برسم یه داستان بایه کتاب هم دارم مینویسم اسم داستم عشق یخی امیدوارم ازروی اسم داستانم بعضی ها برندارن چون خودم میخوام بنویسمش هربدی خوبی دیدید حلال کنید شاید سال بعدنبودم میدونم داستانام خیلی کم بودن قسمتاشون یا خود متن داستانم چون من داستان کوتاه دوست دارم امیدوارم همیشه شادو خندان باشین راستی من مهرماهی هستم خوب همین دیگه
مائده میام و داستانتو میخونم و بقییه دوستان گلم میام وبتون و مطلباتونو میبینم و نظر میدم.
من دیگه حرفی ندارم به نظرات هم تا ساعت 2ظهرپاسخ میدم همین خدافظ تا سال بعد دوستان گلم.

[ چهارشنبه 24 شهریور 1395 ] [ 09:52 ق.ظ ] [ الهه ] [ نظرات جلسایی ها () ]
آخرین مطالب